_ آخه فقط همین یک بازی مانده. اگر این بازی را هم ببازیم، دیگه جام جهانی بی جام جهانی. رفت تا چهار سال دیگه.
_ خجالت بکش بچه! مرحوم علی آقا در حق تو پدری کرد. ما مدیون این خانواده هستیم. آنوقت تو این موقعیت تو می خواهی بنشینی فوتبال تماشا کنی. تازه مگر برای برنده شدن ایران حتماً تو باید بازی را نگاه کنی؟؟
می دونستم قبول نمی کنه. اخلاق مامان همین بود. وقتی یک بار می گفت نه، یعنی نه! هر چقدر هم که اصرار می کردی نظرش عوض نمی شد. البته تو این مورد حق با مامان بود. مرحوم علی آقا خیلی به گردن ما حق داشت. بعد از فوت خدا بیامرز پدرم، از هیچ کمکی به خانواده ما دریغ نکرد. انصاف نبود تو این اوضاع بنشینم پای تلویزیون و فوتبال نگاه کنم. با این حال بازی هم بازی معمولی نبود. بازی مقدماتی جام جهانی بود. آخرین بازی ایران بود. از مدت ها قبل منتظر این بازی بودم. با بچه های محل سر نتیجه بازی کلی شرط بندی کرده بودیم. اصلاً مگه می شد من این بازی را نبینم. با ناامیدی گفتم:
_ مامان تو را به خدا فقط اجازه بده نیمه اول را نگاه کنم. یک ساعت هم نمی شه.. قول می دم زود برگردم. آخه کریم باقری هم قراره بازی کنه. خداداد هم گفته حتما گل می زند.
مشغول اصرار کردن بودم که صدای جیغ و شیون دلخراشی بلند شد. صدای اختر خانم دختر مرحوم علی آقا بود. از دیروز تا حالا مدام گریه و زاری می کرد و سر و صورتش را چنگ می زد. دو بار هم دیشب غش کرد که بردنش درمانگاه. مامان با سر به اختر خانم اشاره کرد و لبش را گزید. فهمیدم که دیگر امکان ندارد قبول کند. با ناراحتی از پله ها پایین اومدم و برگشتم طبقه اول که محل پذیرایی از مهمان های آقا بود. رفتم به آشپزخانه و به سماور سر زدم. آب سماور هم مثل حال و هوای دل من داشت قل قل می جوشید.
آخ که اگر این بازی را نمی دیدم چقدر بد می شد. حسرتش تا آخر عمر تو دلم می موند. خدا بیامرز بابام که از سرطان فوت کرد، مادرم ماند با من و فاطی خواهر کوچکم. از آن موقع خرج خانه را مادرم با کار تو خانه همسایه ها تأمین می کرد. آشپزی می کرد، رخت می شست، جارو می کرد ... . از همه بیشتر مرحوم علی آقا کمک مان می کرد. زن علی آقا، محترم خانم، آرتروز داشت و دست به سیاه و سفید نمی زد. بچه های علی آقا هم که وضع شان خوب بود و از مال دنیا چیزی کم نداشتند، مرتب برای علی آقا پول می فرستادند و انصافا هوای پیرمرد و پیرزن را داشتند.
تقریباً همه کارهای خانه علی آقا را مامان انجام می داد. چیزهای مورد احتیاج شان را هم من می خریدم. حالا هم که علی آقا فوت کرده بود، من و مادرم بودیم که همه کارهای مجلس ختم را انجام می دادیم و از مهمان ها پذیرایی می کردیم. با صدای بهروز خان، پسر کوچک علی آقا به خودم اومدم:
_ آهای پسر کجایی؟ دو تا چایی وردار بیار. مهمان تازه آمده.
چشم گفتم و دو تا چایی ریختم و بردم سالن پذیرایی. صدای هق هق گریه دو تا مهمان تازه وارد هنوز بلند بود و در حالی که با دستمال جلوی صورتشان را گرفته بودند، هر کدام به نوبت بهروز خان را بغل کرده و مثل ابر بهاری اشک ریختند. می دانستم که این ها هم مثل بقیه مهمان ها، بعد از چند دقیقه اشک شان را با دستمال تمیز می کنند و یک مدت ساکت می مانند. بعد آرام آرام سرصحبت را با بغل دستی شان باز می کردند. حرف ها اول راجع به خدا بیامرز على آقا بود. از اینکه چقدر آدم خوبی بوده و واقعاً حیف شده که فوت کرده صحبت می شد. ولی پس از چند دقیقه موضوع صحبت عوض می شد و راجع به هر چیز از قیمت سیب زمینی گرفته تا برنامه های جدید ماهواره حرف می زدند. صحبت ها که گرم می گرفت صدای جمعیت مثل وزوز دسته زنبورها می شد. آن موقع بود که پیرمرد ریش سفیدی با صدای بلند می گفت: « فاتحه ». بعد همه صلوات می فرستادند و فاتحه می خواندند. مدتی سکوت بود ولی باز دوباره شروع می کردند. یکی از دو مهمان تازه وارد که سرش کاملاً طاس بود، خیلی بی قراری می کرد. مرتب با کف دست می زد تو سرش و صدای «شلپ» بدی بلند می شد. نمی شناختمش ولی معلوم بود که باید از فامیل های خیلی نزدیک مرحوم علی آقا باشد. گریه می کرد و فریاد می زد: عمو جان، عمو جان.
استکان ها را جمع کردم و برگشتم تو آشپزخانه. در حالی که به دیوار تکیه داده بودم رفتم تو فکر بازی. آخ که اگر خداداد اون جلو یک پاس خوب برای دایی درست کند، کار تمومه! ایران می رود جام جهانی. فکرش را بکن چی می شه؟! ایران با برزیل تو فینال! شاید هم با آلمان تو رده بندی! این تیم اگر برود جام جهانی غوغا می کند. فقط اگر این بازی را ببریم تمام است. اگر یک گل هم بزنیم، بردیم. به شرطی که گل نخوریم. حیف که این دفاع سوراخ است. ولی خوب عابدزاده تو دروازه است. ای خدا، یک کاری کن ایران ببره. قول می دهم که دیگه مامان را اذیت نکنم.
عقربه های ساعت دیواری نشان می داد که چند دقیقه بیشتر به شروع بازی نمانده است. گیج و کلافه بودم. این بازی خیلی مهم بود. حیاتی بود. اگر ایران می باخت باید چهار سال دیگر منتظر می شدیم. نمی توانستم آرام بگیرم. تو آشپزخانه قدم می زدم و زیر لب به زمین و زمان فحش می دادم. با خودم فکر کردم که این علی آقا هم برای مردن وقت پیدا کرد! آخه بگو پیرمرد احمق، یک روز قبل از بازی به این مهمی باید بمیری؟ حداقل چند تا بازی قبل می مردی! اصلاً قبل از بازی با قطر می مردی!!
((پایان))
علیرضاخلیلی 1376
(تصویر زمینه: روزنامه خبر ورزشی 9آذر 1376)