اتوبوس شرکت واحد مقابل در پارک ترمز کرد و راننده با صدای نکره اش فریاد زد:
_ آخرشه!!
از اتوبوس پیاده شده و یک راست وارد پارک شدم. مرد کوتوله ای که یک طرف صورتش جای سوختگی زشتی داشت و پلک سمت چپش هم تا نیمه بسته بود جلوام سبز شد. در حالی که یک دستش را برای گرفتن کمک دراز کرده بود با صدایی ملتمسانه و لرزان گفت:
_ جوون یک کمکی به ما بكن. خدا عوضت را بده. انشاء الله هیچ وقت گرفتار و درمانده نشی. ... .
یک سکه از جیبم در آوردم و گذاشتم کف دستش. نگاهی به سکه کرد و در حالی که چندان راضی به نظر نمی رسید، گذاشتش تو کیسه ای که از کمرش آویزان بود و سریع رفت سراغ عابر بعدی. در حال قدم زدن در پارک به دنبال یک گوشه خلوت و یک نیمکت خالی بودم. اوقاتم تلخ بود. باز هم با عیال حرفم شده بود. همیشه وقتی دعوا شدید می شد و به جاهای باریک می کشید از خانه می زدم بیرون و یک راست می آمدم پارک شهر. اینجا را خیلی دوست داشتم. درخت های قدیمی و تنومندش وقار خاصی داشتند و به آدم حس آرامش می دادند. از شلوغی و هیاهوی بیرون پارک خبری نبود. فرصتی بود تا مدتی هر چند کوتاه ازهمه استرس ها و مشکلات زندگی دور شد. در گوشه ای آرام از پارک و زیر یک درخت بید مجنون، یک نیمکت که طرف دیگر آن هم یک آقای متشخص و خوش لباس اشغال کرده بود پیدا کردم و نشستم.
در حالی که تماشاگر درختان کهنسال و تنومند پارک بودم، افکارم در جای دیگری سیر می کرد و هنوز درگیر دعوای یک ساعت پیش بود. تصویر زنم در حال گریه کردن، مدام جلوی چشمم بود و آزارم می داد. احساس گناه و عذاب وجدان داشتم. آخه بنده خدا زنم هم حق داشت. عروسی پسر خاله اش دعوت شده بودیم. خوب عروسی رفتن خرج داره و او هم نمی خواست پیش خانم های فامیل کم بیاره!! ولی آخه تقصير من چیه؟ مگر من چقدر حقوق می گیرم که بتوانم برای هر دفعه مهمانی رفتن برایش لباس و کفش نو بگیرم؟ با همین چندر غاز، هم باید خرجی خانه را بدهم، هم اجاره خونه را. آخر ماه دیگه چیزی باقی نمی ماند که بخواهیم بیشتر خرج کنیم. همین سه ماه قبل بود که با هزار خواهش و رو انداختن به معاون، از اداره وام گرفتم. تازه از ماه بعد باید قسط آنرا هم پرداخت کنم.
در این افکار غوطه ور بودم که یکی محکم زد پس گردنم!!
_ اصغر چهار چشمی تویی؟!
_ سرم را برگرداندم و درحالی که عینکم را جابجا می کردم، با ترس تو صورت مردی که کنارم روی نیمکت نشسته بود و حالا داشت می خندید، ذل زدم تا شاید بشناسمش. مرد با یک قهقه بلند ادامه داد:
_ بابا اصغر دمت گرم!! هنوز نشناختی؟! منم عباس.
_ عباس؟ کدوم عباس؟
_ آره بابا اصغر جون، منم نوکرت عباس. عباس توپچی! مدرسه خزانه، کوچه درختی! بابا بی معرفت دیگر منو نمی شناسی؟ چهار چشمی ریقو!!
1
خودم را جمع و جور کردم و گفتم:
- حالت چطور است عباس؟
عباس یا همان عباس توپچی، از بچه محل های دوران کودکی بود. دو سالی هم تو مدرسه هم کلاس شده بودیم. تو محل شایع شده بود که سال ها پیش پدر عباس همراه یک خانم رفته ترکیه و دیگر هیچ وقت برنگشته. بعد از آن ماجرا مادر عباس با کار کردن در خانه همسایه ها خرجشان را درمی آورد. عباس هم روزی چند ساعت پیش کاسب های محل شاگردی می کرد. بعضی وقت ها هم با فروش بستنی و لبو و بادکنک کمک خرج مادرش بود.
البته عباس هیچ وقت روی یک کار بخصوص بند نمی شد. هنوز دو ماه نشده با این بهانه که این کار به درد من نمی خورد و اصلاً عاقبت ندارد، کارش را رها می کرد و می رفت سراغ یک شغل دیگه. البته همه اهل محل از جمله خانواده ما هم یک جورایی به خانواده عباس کمک می کردند و به قول معروف دست شان را می گرفتند. تا یادم نرفته بگویم که لقب عباس را هم از وقتی که چند بار در کلاس سر و صدا و بوی بدی راه انداخت و معلم با اردنگی از کلاس بیرونش کرد رویش گذاشتند. از آن به بعد بچه ها تو پچی صدایش می کردند. عجیب این بود که عباس نه تنها از این لقب بدش نمی آمد بلکه همیشه خودش را هم با همین اسم معرفی می کرد. ولی حالا این آقای ژیگولی که روی نیمکت، روبروی من نشسته بود و نیشش تا بناگوش باز بود هیچ شباهتی به بچه محل ما، عباس تو پچی نداشت. کت و شلوار اطو خورده، کفشهای واکس زده، موهایی که غرق در روغن بود و بوی ادکلنی که آدم را خفه می کرد. این جنتلمن کجا و بچه زردنبویی که همیشه چند تا وصله روی شلوار و پیراهنش پیدا بود و آب بینی اش را سرتاسر سال مزمزه می کرد کجا!! با همه این اوصاف، این آقا عباس بود. همان عباس تو پچی خودمان!!
عباس در حالی که می خندید گفت:
_ هه هه. چطوری اصغر جون؟ اینجا چکار می کنی؟
_ ممنون، خوبم. آمدم هوا خوری.
_ هوا خوری کنار عباس توپچی؟ هه هه!! بابا دست خوش!!
_ تو اینجا چکار می کنی؟
_ این اطراف کاری داشتم. گفتم تا وقت هست کمی تو پارک استراحت کنم. خوب اصغر جون اوضاع و احوال چطوره؟ زهرا خانم و ممد آقا خوبند؟ راستی زن گرفته ای؟ هنوز تو همون محله هستید؟
2
- خوبند به مرحمت شما. بله، ازدواج کرده ام.
_ بابا دمت گرم. هه هه، پس تو هم قاتی مرغا شدی! راستی منزل کجاست؟ کجا مشغولی؟
_ همان محله قدیمی یک جایی را اجاره کرده ام. کارمند یک اداره هستم. گاهی اوقات هم یک چیزایی می نویسم. منظورم داستانه. البته برای خاطر دل خودم می نویسم و سودی نداره.
_ کارمند؟ از کارت راضی هستی؟ درآمدش خوبه؟
_ شکر خدا. یک حقوق بخور و نمیری می آد. راضی که چه عرض کنم. تو کجایی؟ اکرم خانم چطوره؟
_ مامان خوبه. فقط آرتروز زانوهایش خیلی اذیت می کند. در ماه چند روز می برمش نمی دونم چی چی تراپی! منم قاتی مرغا شدم. دو تا پسر دارم. هر دو تا توپچی اند! هه هه! رو دست بابایشان زده اند.
لبخندی زدم و با طعنه گفتم:
_ معلومه بالاخره کار و بار خوبی پیدا کرده ای. سر و وضعت که این طور نشان می دهد.
_ آره، شکر خدا. بد نیست، درآمدش خوبه. راستش رئیس هستم.
با تعجب پرسیدم:
_ رئیس؟ رئيس کجا؟
عباس که معلوم بود انتظار این سوال را نداشته و از حرفی که زده پشیمان است، با دستپاچگی جواب داد:
_ رئیس یک قسمتی! یک جایی! ولش کن بابا!! راستی چند تا بچه داری؟
مطمئن بودم که از سوال من خوشش نیامده و می خواهد موضوع صحبت را عوض کند. از طرفی من هم خیلی کنجکاو شده بودم که بفهمم چطور عباس توپچی محل ما تبدیل به این عباس رئیسه، متمول و پولدار شده است؟ گفتم:
_ نه هنوز بچه نداریم. ولی عباس جان نگفتی دقیقا چکار میکنی؟
_ هه هه! ولش کن اصغر جون یک جایی مشغولم دیگه. راستی محمد آقا کمردردش بهتر شده؟
_ عباس جون افتادی تو کار خلاف؟ قاچاق می کنی؟ مواد مخدر؟
اخم کرد و در حالی که به شدت ناراحت شده بود جواب داد:
_ ای با با اصغر جون دمت گرم! از تو انتظار نداشتم. درسته که ما بیچاره و بدبخت بودیم، ولی هیچ وقت لقمه حرام از گلویمان پایین نرفته و نمی رود. همان موقع هم بلا نسبت مثل خر کار می کردم و با هر مشقتی بود یک لقمه حلال در می آوردیم و شکم مان را سیر می کردیم.
3
البته محبت های شما و بقیه اهل محل جای خود دارد. ولی هر چقدر هم که سخت می گذشت دست به کار خلاف نمی زدم.
بدجوری بهش بر خورده و ناراحت شده بود. گفتم:
_ شوخی کردم عباس جون، ناراحت نشو. آخه تقصیر خودت هم هست. درست و حسابی حرف نمی زنی که آدم متوجه بشود چی داری می گی.
من فقط پرسیدم چکار می کنی؟ شغلت چیه؟
_ بابا اصغر... ، آخه چطوری بگم؟ من، من ... رئيس یک قسمت از چیز هستم! اصغر جون مادرت ول کن. والا سر در نمی آوری. می ترسم به
من بخندى.
کنجکاویم بیشتر شده بود. می دانستم که عباس از کلاس پنجم ابتدایی بالاتر نرفت و ترک تحصیل کرد. سر هیچ کاری بیشتر از یکی دو ماه دوام نمی آورد. سرمایه ای هم نداشت تا خودش کار و باری راه بیندازد. خیلی دلم می خواست بفهمم که چطور وضعش این طور عوض شده و تازه به گفته خودش رئیس یک قسمتی هم هست. شاید هم کلا داشت دروغ می بافت و خالی می بست! ولی نه! سر و وضعش نشان می داد که وضعش واقعا تغییر کرده و اوضاع با زمانی که من می شناختمش کاملا متفاوت است. با تظاهر به اینکه ازش دل گیرم، در حالی که از روی نیمکت بلند می شدم گفتم:
- باشه عباس جان. خیالی نیست! نمی خوای بگی، من اصراری ندارم. اگه کاری نداری من باید بروم. خوشحال شدم دیدمت. به مادرت سلام برسون.
مچ دستم را محکم گرفت و گفت:
_ کجا می ری به این زودی؟ چرا ناراحت شدی؟ بشین دل نازک. من و مامان همیشه مدیون محبت های خانواده شما بودیم و هنوز هم هستیم.
بشکند دست نامردی که نمک بخورد و نمکدان بشکند. خودم نوکرتم! ببخش ما را اگه جسارتی شد.
نقشه ام گرفته بود. نقطه ضعف عباس همین بود. از همان دوران کودکی هم تا کسی از دستش ناراحت می شد و باهاش قهر می کرد، انگار که دنیا رو سرش خراب شده. هر طوری بود آن قدر قربون صدقه می رفت و معذرت می خواست تا طرف با عباس آشتی کند. در حالی که تظاهر می کردم هنوز ناراحت هستم ، نشستم و بدون اینکه به صورت عباس نگاه کنم به روبه رو خیره شدم. عباس آه بلندی کشید و گفت:
_ ببین اصغر جون، می ترسم اصلاً سر در نیاوری. یعنی یک طوری هست که ممکنه متوجه نشوی. اصلا بگو ببینم تو از این شغل الانت راضی هستی؟ همین کارمندی را می گویم.
_ راضی که نه. ولی بالاخره یک جوری زندگی می کنیم.
_ ماهی چقدر می گیری؟
_ ماهی ۸۰ هزار تومان.
- با با دمت گرم! هه هه! پس تو زندگی نمیکنی، زندگی...! جون من ناراحت نشو. به خدا شوخی کردم. شروع کرد به بوسیدن دو طرف صورتم.
4
لبخندی زدم و گفتم:
_ چاره ای نیست. باید بسازیم.
_ ببینم می خواهی زندگیت روبراه بشود و یک کار نان و آبدار گیرت بیاد؟
_ کار خلاف؟
_ باز که همون حرف را زدی؟ نه بابا کدوم خلاف؟ یک کار شرافتمندانه. درآمدش از شیر مادر حلال تر است. تازه ثواب هم داره!
_ چرا که نه؟ ولی آخه چه کاری؟
- زندگی ما یادت هست؟ همیشه هشتمون گرو هفتمون بود! می دونی چطور شد که به اینجا رسیدم و آقای خودم شدم.
_ نه. ولی خیلی دلم می خواهد بدونم.
_ پس بگذار از اولش تعریف کنم مگرنه می ترسم اصلا متوجه نشوی. حتماً یادت هست که من تو کلاس پنجم رد شدم و ترک تحصیل کردم.
_ آره یادم هست. بعد هم از محل ما رفتید.
_ یک مدت مرتب شغل عوض می کردم و سر هیچ کاری دوام نمی آوردم. تا اینکه تو یک مکانیکی مشغول شدم. خدا خانم باجی را بیامرزد. به قبرش نور ببارد. خانم باجی که یادت هست؟
_ آره. پس مرحوم شدند. خدا رحمتش کند.
خانم باجی مادر بزرگ مادری عباس بود که بعد از فوت شوهرش با آنها زندگی می کرد. پیرزنی دوست داشتنی ولی بیمار و افسرده بود. عباس ادامه داد:
_ هر چی دارم از صدقه سر خانم باجیه. خدا رحتمش کند. به قبرش نور ببارد.
كم مانده بود از تعجب شاخ در بیاورم. پرسیدم:
_ خانم باجی؟ مال و منالی به ارث گذاشت؟
_ نه بابا. ارث؟ هه هه...! خانم باجی؟ جعبه سیگاری از جیبش درآورد.
5
_ سیگار می کشی؟
_ نه، دودی نیستم.
سیگارش را با فندک روشن کرد و پک عمیقی زد و دودش را بیرون داد. در حالی که به دور دست ها خیره شده بود شروع کرد به تعریف کردن:
_ آن روز صبح با فریاد مادرم مثل جن از رختخواب بیرون پریدم و دیدم ساعت شده ۸. از ترس اینکه باز دیر سرکار برسم به سرعت مشغول لباس پوشیدن شدم و بعد هم رفتم سراغ کفش هایم که مادرم سر رسید و یک توسری محکم زند تو ملاجم وگفت:
_ آخرش با این کارهایت معده ات سوراخ می شود.
بعد هم یک لقمه نان و پنیر چپاند تو دهنم. گفتم:
_ اگر باز دیر برسم اوستا كريم قلم پایم را می شکند.
اوستا كريم صاحب مکانیکی بود که من آن جا کار می کردم. بچه ها اسمش را گذاشته بودند شمر ذوالجوشن!! وای به حال کسی که اشتباه می کرد و یا دیر سرکار می رسید. آن موقع بود که اوستا کریم با یک شلنگ می افتاد به جان اون بیچاره. روز قبلش هم سر دیر رسیدن حسابی با شلنگ از من پذیرایی کرده بود. بگذریم، کجا بودم؟ ها، من آن روز از ترس اینکه مبادا باز دیر بشود با عجله حاضر شدم و می خواستم پایم را از در بیرون بگذارم که مادرم صدایم کرد:
_ صبر کن بچه! خانم باجی با تو کار دارد.
_ من ديرم شده. شب می آیم ببینم چکارم دارد.
_ تو غلط می کنی ذلیل شده!! بیا برو ببین پیرزن با تو چکار دارد.
شیطان را لعنت کردم و رفتم پیش خانم باجی که خدا بیامرزدش. الهی به قبرش نور ببارد. خانم باجی را که دیده بودی، اگر می خواست کاری را انجام بدهد، آن قدر فس فس و معطل می کرد که کفر آدم بالا می آمد. دل من از ترس اوستا کریم مثل سیر و سرکه می جوشید و هر جا را که نگاه می کردم قیافه عصبانی و ترسناک شمر جلوی چشمم می آمد. بالاخره خانم باجی بعد از کلی معطلی، آرام آرام یک دستمال گره خورده را از صندوقچه قدیمی اش بیرون آورد و از لای آن یک شمایل گرد نقره ای رنگ زوار در رفته را نشانم داد. بعد با چشمانی پر از اشک و صدایی لرزان گفت:
_ عباس جون، این یادگار آن خدا بیامرز است. بعد هم زد زیر گریه. منظورش پدربزرگم بود. مـن حسابی کلافه شده بودم و نمی دانستم چکار باید کنم. با کمک مادرم خانم باجی را آرام کردیم. بالا خره گریه اش بند آمد و توانست صحبت کند. با هزار زحمت متوجه شدیم که حلقه زنجیر شمایل شکسته است. حالا از من می خواست که بدهم تعمیر بشود و خانم باجی بتواند یادگاری پدر بزرگ را از گردنش آویزان کند.
6
به سرعت شمایل را از دستش قاپیدم و گفتم: چشم!! در حالی که داشتم مثل برق از خانه بیرون می زدم، صدای گریان خانم باجی را پشت سرم شنیدم که می گفت: ننه تو را بخدا خیلی مواظب باش. یک وقت گمش نکنی!
عباس یک سیگار دیگر روشن کرد. از فرصت استفاده کردم و پرسیدم:
_ حتماً عتیقه بوده.
_ هه هه!! نه بابا فکر نمی کنم.
آه بلندی کشید و ادامه داد:
آن روز تا خود مغازه مکانیکی دویدم. سر راه یک سکه از جیبم درآوردم و برای خانم گدایی که هر روز صبح سر کوچه می نشست پرت کردم. کار هر روزم بود. حسابی من را شناخته بود. سکه را تو هوا قاپید. سرش را برایم تکان داد. حتماً می پرسی که من با آن حال و روز داغون دیگه چرا به گدا کمک می کردم؟ حق داری. ولی خوب اصغر جون برای این کارم چند تا دلیل داشتم. علتش این بود که شنیده بودم صدقه دادن مال و منال آدم را زیاد می کند و نمی دانم چند ده تا بلا و بیماری را هم دفع می کند! به همین خاطر هر چقدر هم که وضع مالی مان خراب می شد باز محال بود کمک کردن به فقیر ها را ترک کنم. بگذریم، شانس آوردم و آن روز اوستا کریم متوجه دیر آمدن من نشد. شب حقوق سر ماه را گرفتم و برگشتم خانه. هنوز درست و حسابی پایم به خانه نرسیده بود که خانم باجی آمد جلو و پرسید:
_ ننه درستش کردی؟
تازه یاد سفارش خانم باجی افتادم. گفتم:
_ نه خانم باجی! فردا حتما می دهم درستش کنند.
چشمهای خانم باجی پر از اشک شد و با ناراحتی گفت:
_ اصلا نمی خوام ننه! بده به من همین جوری نگهش می دارم. می ترسم یک وقت گمش کنی.
از خدا خواسته دست تو جیبم کردم تا شمایل را در بیاورم و تحویلش بدهم، ولی هر چه گشتم نبود. بدون این که فکر کنم و متوجه باشم چه می گویم، خیلی بی خیال گفتم:
_ خانم باجی، هر چی می گردم نیست. مثل اینکه از جیبم افتاده.
تا این جمله از دهانم خارج شد، خانم باجی همون جا و جلوی چشمان من نقش زمین شد و از حال رفت.
7
لازم نیست تعریف کنم که آن شب از مادرم چقدر نفرین و فحش شنیدم و چه اندازه کتک نوش جان کردم. خانم باجی افتاده بود تو رختخواب و یک کلمه حرف نمی زد. تازه فهمیدم که آن شمایل رنگ و رو رفته چقدر برایش عزیز بوده. هر چی فکر می کردم عقلم به جایی قد نمی داد و نمی دانستم آن را کجا گم کرده ام. تا اینکه بالاخره یاد سکه ای افتادم که آن روز صبح برای گدای سر کوچه پرتاب کرده بودم. مطمئن شدم که شمایل را عوض سکه دادم به خانم گدا. خیالم کمی راحت شد. صبح روز بعد رفتم و نشستم کنار خانم باجی خدا بیامرز. گفتم:
_ امروز پیدایش می کنم و می دهم درستش کنند. خیالت جمع باشد.
ولی خانم باجی اصلاً حرفی نزد. راستش بعد از آن اتفاق دیگر تا زمان مرگش حتی یک کلمه هم صحبت نکرد. خدا از سر تقصیرات ما بگذرد. خدا رحمتش کند. به قبرش نور ببارد. تا عمر دارم مدیونشم.
عباس آه بلندی کشید. سیگار سوم را روشن کرد و در حالی که چشم هایش پر از اشک شده بود ادامه داد:
بعد از این که از کنار خانم باجی بلند شدم یک راست رفتم سراغ گدای سر کوچه. تا چشمش به من افتاد، دستش را دراز کرد. دو تا سکه گذاشتم کف دستش و گفتم:
_ مادر جان، من دیروز اشتباهی یک شمایل را جای سکه به شما داده ام. امانت بوده پیش من و برای صاحبش خیلی عزیز است. محبت کن و آن را به من برگردان. صاحبش دارد دق می کند.
ولی گدا خانم، مثل این که اصلا حرفهای من را نمی شنید. فقط مرتب پشت سرهم تکرار می کرد:
_ خدا بچه هایت را نگه دارد. خدا عمر طولانی بده... .
چند بار دیگر حرفم را تکرار کردم ولی فرقی نکرد. عصبانی شدم. سرش داد زدم و شانه هایش را گرفتم و تکان دادم. من را هل داد عقب و داد زد:
_ بچه ولم کن! ذلیل شده... !
_ زود باش شمایل را برگردان، وگرنه وای به حالت! با عباس توپچی طرفی!
_ گمشو ذلیل شده! برو کنار بگذار کاسبی ام را بکنم.
_ یا آن شمایل را برمی گردانی، یا از این به بعد نمی گذارم اینجا کاسبی کنی.
بعد از مدتی بگو مگو، بالاخره ساکت شد. در حالی که چادرش را جمع و جور می کرد با دقت تو صورتم خیره شد. یک چشمش به طرف من بود و چشم دیگرش به سمت تیر چراغ برق! لبخندی زد و گفت:
_ بچه جون، هر کاری خرجی داره.
بعد در حالی که به دست دراز شده اش اشاره می کرد به من فهماند که باید هزینه اش را پرداخت کنم. با غیظ تفی روی زمین انداختم و یک اسکناس بیست تومانی گذاشتم کف دستش. زود پول را گذاشت داخل کیسه ای زیر پیراهنش.
_ درآمد دیروز مالیات بود. همه اش را تحویل شعبه آذری دادم. من این چیزی را که می گویی لای پول ها ندیدم، ولی اگر مطمئن هستی برو شعبه آذری بگو من را چپول خانم فرستاده!
خیلی تعجب کرده بودم. متوجه نبودم منظورش چیه. پرسیدم:
8
ـ شعبه چیه؟ کجا باید بروم؟
آدرس شعبه آذری را گفت و بعد سرم داد زد:
_ بچه دیگر وقت من را نگیر. بگذار کاسبی ام را بکنم. ظهر شد!
کلافه بودم و نمی دانستم چکار باید بکنم. همین حالاشم برای رفتن به سر کار دیر شده بود. بالاخره دل به دریا زدم و با خودم فکر کردم که گور پدر اوستا کریم. یک کار دیگر پیدا می کنم. از خانم باجی که مهم تر نیست. اگر شمایل را پیدا نکنم پیرزن حتما دق می کند.
عباس اینجای صحبتش که رسید، باقی سیگارش را انداخت زمین. در حالی که با کفشش باقیمانده سیگار را خاموش می کرد، نفس عمیقی کشید و پرسید:
_ اصغر جون خسته که نشده ای؟
_ نه برعکس، کنجکاویم بیشتر شده. جنس آن شمایل چی بود؟ حتماً خیلی با ارزش بوده. عتیقه بود؟
_ راستش نمی دانم. عجله نکن. صبر کن تا بقیه اش را تعریف کنم. و ادامه داد:
رفتم سراغ آدرسی که چپول خانم حوالی میدان آذری داده بود. یک خانه خیلی قدیمی با در و پنجره زوار در رفته چوبی بود که از بیرون به نظر نمی رسید کسی داخلش زندگی کند. با خودم فکر کردم که زنیکه من را دنبال نخود سیاه فرستاده است. با شک و دودلی در را زدم. یک مرد کوتوله که یک چشمش را مثل دزدان دریایی پوشانده بود، در را باز کرد و پرسید:
_ چی می خواهی؟
با عجله ماجرای گم شدن امانتی خانم باجی را تعریف کردم. ولی مرد کوتوله سرش را به علامت منفی تکان داد و خواست در را ببندد که گفتم:
_ من را چپول خانم فرستاده است.
با شنیدن این اسم نیشش باز شد. نظرش عوض شد و با سر اشاره کرد دنباش بروم. پشت سرش وارد ساختمان شدم. بعد از گذشتن از حیاط که مملو از چرخ دستی و گاری های درب و داغون بود وارد ساختمان اصلی شدیم. داخل ساختمان خیلی تر و تمیزتر از بیرونش بود. جلوی در اتاقی رسیدیم که بعداً فهمیدم اطاق رئيس شعبه است. با اشاره مرد، در زدم و وارد شدم.
اتاق بزرگی بود و همه چیز خیلی تمیز و مرتب چیده شده بود. پشت یک میز بزرگ، آقای رئیس که مرد شکم گنده ای میان سالی بود روی یک صندلی چرخان خیلی شیک نشسته بود.از نگاهش متوجه شدم که می پرسد چه کاری دارم. کل ماجرا را از اول برایش تعریف کردم. صحبتم که تمام شد، اول مکثی کرد و تو فکر رفت. بعد با انگشت اشاره دست به صندوق کوچکی روی میزش اشاره کرد و گفت:
- پسر جان، هر کاری خرجی دارد. تو از همین سن و سال باید یاد بگیری که بدون زحمت هیچ کاری درست نمی شود. روی صندوق نوشته شده بود: «صندوق کمک به مستمندان- سهم ارباب رجوع » !!
دست تو جیبم کردم و یک اسکناس بیست تومانی از حقوقم را که روز قبل گرفته بودم بیرون آوردم. بعد از واریز پول به داخل صندوق، جناب رئیس گفت:
9
دیروز آخر ماه بود و زمان حسابرسی شعبه ها. مالیات ها رفته دفتر مرکزی تو میدان توپخانه. اگر گمشده ات میان آن ها باشد، باید تو دفتر مرکزی دنبالش بگردی. آن جا بگو که تو مالیات های شعبه آذری را بگردند.
چاره ای نداشتم. آدرس را گرفتم و راه افتادم به طرف میدان توپخانه.
دفتر مرکزی یک ساختمان چهار طبقه با نمای سنگی بود که برخلاف شعبه آذری ظاهر بدی هم نداشت. در ساختمان باز بود و عده زیادی در حال رفت و آمد بودند. داخل شدم و به نگهبان که فقط یک پا داشت گفتم:
ـ از شعبه آذری آمده ام. راجع به مالیات.
با تعجب سر تا پایم را ورانداز کرد. بعد با شک و تردید گفت که باید بروم طبقه سوم.
برخلاف شعبه آذری در داخل این ساختمان آدم های زیادی در حال رفت و آمد بودند. اکثر آنها هم یک جورایی معلول بودند. یکی دست نداشت. یکی چلاق بود.آن یکی کور بود. خلاصه اینکه بین آن ها فقط من چهار ستون بدنم سالم بود. در طبقه سوم اتاق های زیادی وجود داشت. بعد از کمی جستجو خسته شدم و بدون اینکه در بزنم وارد یکی از اتاق ها شدم. کم مانده بود از تعجب شاخ در بیاورم. ده، بیست نفر آدم معلول روی نیمکت نشسته بودند و حرف های یک نفر چلاق یک چشم را بلند بلند تکرار می کردند: «یک در دنیا...یک در دنیا، صد در آخرت...صد در آخرت، عوض ببینی...عوض ببینی، پیر شی الهی... پیر شی الهی ، يا ابوالفضل ...یا ابوالفضل...»!!
فهمیدم که اتاق را اشتباهی رفته ام. زود از اتاق بیرون آمدم و در را بستم. تازه متوجه تابلوی راهنمای بالای در اتاق شدم: «واحد آموزش»!!
بعد از گذشتن از اتاق های گریم، خدمات بازنشستگی و تربیت بدنی بالاخره اتاق درآمد را پیدا کردم و وارد شدم. داخل اتاق دود غلیظی از سیگار فضا را پر کرده بود. مرد خوش لباس هیکل گنده ای که پشت بزرگترین میز نشسته بود در حالی که لبخند می زد با اشاره دست من را به طرف خودش خواند. رفتم جلوی میزش و بدون معطلی شروع کردم به تعریف کردن ماجرا. هر چه قدر می توانستم داستان را غم انگیزتر تعریف کردم. چند بار هم بین صحبت الکی گریه کردم. تا پایان صحبتم حرفم را قطع نکرد و مرتب با ناراحتی سرش را تکان می داد. با خودم فکر کردم که عجب آدم خوبی است. برای همین قبل از اینکه بگوید خودم دو تا اسکناس بیست تومانی از جیبم درآوردم و داخل صندوق کمک به نیازمندان روی میزش انداختم.
10
لبخندی زد و به یکی از افراد داخل اتاق اشاره کرد تا نزدیکش بشود. دوتایی شروع کردند به شکلک درآوردن و با حرکات دست با هم صحبت کردن. تازه فهمیدم که یارو کر و لال است و یک کلمه از حرف هایم را متوجه نشده است. آخرش مرد هیکل گنده پشت میز با حرکات دست به آن یکی چیزی گفت و او هم برای من ترجمه کردکه :
_ پول های مالیات شعبه آذری به بانک واریز شده و شمایلی بین آنها نبوده است. با این حال اگر باز هم فکر می کنی که گمشده ات همراه آن پول ها بوده، دو روز دیگر بیا با مسئولش صحبت کن. امروز مرخصیه.
هر چقدر التماس کردم فایده ای نداشت.گفت تا مسئولش نباشد کسی نمی تواند برایت کاری انجام بدهد. با ناراحتی از ساختمان بیرون آمدم. خسته و درمانده تو خیابان ناصرخسرو راه افتادم. حسابی کلافه بودم. صبحانه نخورده بودم و خیلی گشنه ام بود. سرم گیج می رفت. همین طور سرگردان و بی هدف تو خیابان راه می رفتم که یک دفعه یک چیزی خیلی محکم به پشتم برخورد کرد. بعد از دو تا معلق زدن تو هوا نقش زمین شدم و از هوش رفتم.
چشم هایم را که باز کردم روی تخت بیمارستان بودم. پای راستم را گچ گرفته بودند و سرم باند پیچی شده بود. یک موتوری به من زده و فرار کرده بود. دستش درد نکند. خدا عاقبت به خیرش کند. تا ابد مدیونشم.
_ عباس کی را می گی؟
_ منظورم آن موتوری است که به من زد .
_ دیوانه شدی یا گرفتی ما را؟
_ هه هه !! نه بابا، بقیه اش را گوش کن.
هر چی از حقوق ماه قبل مانده بود خرج صورت حساب بیمارستان کردم. با پای گچ گرفته، سر و صورت باند پیچی شده و لباسهای خونی، لنگان لنگان راه افتادم، ولی نمی دانستم کجا بروم. حال خرابی داشتم. از یک طرف درد پایم و از طرف دیگر فکر کردن به خانم باجی و اوستا کریم دیوانه ام می کرد. کارم را که از دست داه بودم هیچ، مطمئن بودم که پایم به خانه برسد مادرم با کتک خدمتم خواهد رسید. از همه بدتر وضع خانم باجی بود. حتما دق می کرد. دلم می خواست بزنم زیرگریه. کمی که راه رفتم درد پایم شدیدتر شد. خیلی خسته بودم. تو پیاده رو کنار دیوار نشستم. سرم را روی زانویم گذاشتم و شروع کردم به هق هق گریه کردن. بعد هم همان جا خوابم برد.
نمی دانم چند ساعت خوابیده بودم، ولی وقتی چشم هایم را باز کردم اطرافم پر از سکه های پول خرد و اسکناس بود. اول شک داشتم، ولی بعد مطمئن شدم که همۀ آن پول ها مال من است. هنوز هم رهگذر ها با دیدن اوضاع خراب من دلشان می سوخت و جلویم پول پرت می کردند! برای همین آن روز تا شب همان جا ماندم و کاسبی کردم.
عباس به این جای صحبتش که رسید نفسی تازه کرد و ادامه داد:
_ آره اصغر جون از همان روز راه پول درآوردن را یاد گرفتم. خیلی زود پیشرفت کردم و حالا خودم رئیس یک شعبه هستم. دویست نفر هم زیر دستم کار می کنند و نون حلال می خورند. حالا متوجه شدی رئیس کجا هستم؟
11
_ آره عباس جان. حالا فهمیدم. دوزاریم افتاد!
_ خوب بگو ببینم نظرت چیه؟ می خواهی وارد این حرفه بشوی؟ هم پولش خوبه، هم درآمدش از شیر مادر حلال تره!
ساعتش را نگاه کرد و ادامه داد:
_ ای بابا باز هم دیرم شد. نشد یک بار سر وقت به جلسه برسم. خوب اصغر جون من باید بروم. هستی یا نه؟
_ نمی دانم. باید فکر کنم.
_ فکر ندارد که! هم کار راحتیه، هم پر درآمد است. ببینم ماشین که داری؟
_ نه والا. ندارم.
_ خوب پس من می رسونمت.
_ نه قربونت عباس جون. من هم باید بروم. تا در پارک همراهت می آیم.
تا جلوی در پارک همراهی اش کردم. موقع راه رفتن یک پایش می لنگید. مرتب می خندید و از کسب و کارش تعریف می کرد. بین صحبت هم مرتب یاد خانم با جی می افتاد و خودش را مدیون آن خدا بیامرز می دانست. از پارک که خارج شدیم آدرس و تلفنش را به من داد و بعد از خداحافظی سوار اتومبیل شد و حرکت کرد. هنوز زیاد دور نشده بود که با فریاد صدایش زدم:
_ عباس! عباس تو پچی!
زد روی ترمز و سرش را از پنجره بیرون آورد. داد زد:
ـ چیه؟؟
ـ شمایل خانم باجی چی شد؟ پیدا شد؟
_ هه هه! آره تو آستر شلوارم بود. پیدایش کردیم، ولی خانم باجی دیگر عمرش کفاف نداد یادگار عشقش را ببیند. خدا بیامرزدش، نور به قبرش باره... .
12
((پایان))
علیرضاخلیلی 1375